آیا در چنین شرایطی یادگیری ((زیستن در شرایط نامطلوب)) به ذهن شما خطور می کرد؟

آیا در چنین شرایطی یادگیری ((زیستن در شرایط نامطلوب)) به ذهن شما خطور می کرد؟

Rate this post


 

 

یک داستان فرضی

فرض کنید که شما مجبور می شدید بدون میل و اختیار خودتون در یک مکان نامعلومی زندگی کنید.

از این مکان نامعلوم هم هیچگونه شناختی ندارید و اصلا نمی دونید شرایط شخصی یا غیر شخصی وضعیت و سکونت

شما در اون محل چگونه است.

تنها شما یک چیز رو می دونستید اینکه به اندازه خیلی کمی قدرت تغییر شرایط خودتون رو ( فارغ از اینکه شرایط اولیه خوب باشه یا بد) دارید.

واقعا در چنین شرایطی چه می کردید و چه  چیزی یا چه آرزویی به ذهن شما خطور می کرد؟

شاید حدس های من غلط باشد ولی به نظرم گزینه های زیر در این شرایط به ذهن ما می آمد :

  • کاش می شد فلانی و فلانی را یکبار دیگه ببینم .
  • کاش می شد به چنین شرایطی دچار نشم .
  • کاش می شد اونجایی که قراره برم یکجای خوبی برای زندگی کردن باشه.
  • و…

قطعا هر سه گزینه بالا در چنین شرایطی به ذهن خود من می آمد و طبیعی هم هست ما انسانیم و تصور چنین شرایط مبهم  و ترسناکی برای حالت عاطفی ما تحمل ناپذیره.

بلد بودن زیستن در شرایط نا مطلوب

من به نظرم می آد تجربه زیسته ما در این دنیا کماکان باعث نمی شود که در چنین شرایطی این به ذهن ما خطور کند که اگر در آن مکان نامعلوم شرایط زیستن برای ما نامعلومه و احتمال داره که شرایط چندان مطلوب نباشه کاش از قبل زیستن در آن شرایط را می آموختیم.

حقیقتش را بخواهید به نظر شخصی من هر انسانی می باید به لحاظ ذهنی برای زیستن در شرایط نامطلوب برنامه ریزی می شد یعنی نه اینکه هیچ کس برای تغییر شرایط تلاش نمی کرد. به این معنی که علی رغم اشتیاق و تلاش برای تغییر شرایط به لحاظ ذهنی قابلیت بالایی برای تطبیق با واقعیات رو داشت.

چنین وضعی شاید منتاقض به نظر برسه. مگر می شود انسان با واقعیت موجود منطبق باشد و از آن طرف انگیزه و تلاشش معطوف به تغییر شرایط قرار بگیره ؟

بله شاید این نوعی تناقض باشه. ولی تصور شخصی من اینه که  همونطوری که همواره نتیجه منطبق بر هدف نمی شه و ممکن دو چیز مختلف باشن ، همین قاعده در کلیت رابطه میان انگیزه و هدف تغییر و نتیجه صادقه.

 

و اینجا است که من برای خودم حسرت می خورم که چرا تا به اینجا به خوبی نیاموختم که گرچه باید برای بهبود شرایط آنگونه که می خواهم تلاش کنم ولی اگر شرایط وفق مراد پیش نرفت نباید زندگی را به کام خودم تلخ کنم.

 

 من تصور می کنم ( همانطور که ممکن است با من موافق یا مخالف باشید) که هر چه میزان انتظارات از خود بالا باشد ، در صورت پیش نرفتن شرایط آنگونه که میخواهیم احتمالا زندگی برای ما در قیاس با کسی که انتظارات کمتری از خودش داشته است تلخ و گزنده تر می نماید.

مثال :

فرض کنید دانش آموز یک کلاس همه آرزویش قبولی در خرداد باشد و همکلاسی او که پیش از این توانایی و علایق خودش رو نشون داده انتظار نمره ۱۸ تا ۲۰ از خودش داشته باشه.

حالا در عمل دانش آموز اول به خواسته اش می رسد و در خرداد قبول می شود و اما دانش آموز دیگر به رغم قبولی خرداد با نمره خوب ۱۷ احتمالا رضایت و شادی که تجربه می کند به احتمال کمتر از اولی باشد.

چرا این اتفاق می افتد ؟

مشروط شادمانی کردن

سطح تاب آوری پایین

داشتن انتظارات (‌به ویژه در حالت بالا بودن انتظار از خود)

حالا آیا من واقعا بلدم زیستن در شرایط نا مطلوب چگونه است ؟ تا حدودی بله و تا حدودی خیر !

قطعا علی رغم اینکه تلاش می کنم در حدودی که شرایط قابل تغییرند ، میزان کاهلی خودم رو کاهش بدم ، دانشم رو بالا ببرم ، و… همچنین سطح تاب آوری و فهم زیستن به صورت نامشروط رو به جان خودم القا کنم.

آینده رو برای خودم در این خصوص چگونه تصور می کنم ؟

فارغ از تحقق یا عدم تحقق هر یک از حالت های زیر و خوبی یا بدی آنها چند احتمال برای خودم متصورم :

احتمالا نکاستن از سطح انتظار از خود تا مدتها

احتمالا تغییر بینش من نسبت به سبک زندگی

احتمالا تلاش برای دیدن و یادگیری زیستن در دنیا از زوایای جدید

و…

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *