معنا بخشی به زندگی در نظام فکری ویکتور فرانکل ( لوگوتراپی)

معنا بخشی به زندگی در نظام فکری ویکتور فرانکل ( لوگوتراپی)

Rate this post


 

خلاء وجودی ناشی از نیافتن معنای خود در زندگی

 

ویکتور فرانکل، روانشناسی است که در حوزه مطالعات منتسب به پژوهشگران روانشناسی راجع به معنای زندگی نام آشنایی دارد.

او از جمله روانشناسی است که برای بیان دیدگاههایش ،نوعی از تجربه فردی را به عنوان پشتوانه قرار داده است.

او که خود تجربه بازداشت و کار اجباری در اقامتگاه اجباری مخوف آشویتس را داشته، نام نظریاتش را لوگوتراپی گذاشت.

به نقل از کتاب روانشناسی کمال نوشته دوآن شولتس ، لوگوتراپی در اصل روش درمانی کسانی است که زندگی شان بی معناست.

رایج است که یکی از موضوعات اندیشگی فرزانگان قلمرو تفکر  ، ماهیت انسان بوده است. سقراط  ،دیوید هیوم و شوپنهاور و غیره در این زمینه سخن هایی گفته اند.

اما در نظر فرانکل انسان چگونه به نظر می رسد ؟ اراده معطوف به معنا ، یعنی انسان موجودی است که همواره به آینده فکر می کند و در جست و جوی معنایی برای زندگی اش است.

فرانکل همچون فروید و همفکرانش سلامت روان انسان را دایر مدار بری بودن از ناهنجاری های زیستی – تربیتی قبل از بلوغ نمی بیند.

به عبارتی در نظام فکری فرانکل ، روان نژندی ( نروز) ناشی از نداشتن معنا و هدف در زندگی است و نه نابهنجاری زیستی و تربیتی.

به همین دلیل ، انسانی را که معناو هدفی برای زندگی اش نیافته است به نوعی دچار خلاء وجودی تعبیر می کند.

سه شیوه یا ارزش برای ایجاد معنا در زندگی در لوگوتراپی

با توضیحات فوق احتمالا فقط به یک سری مقدمات درباره اهمیت معنا در نظر فرانکل رسیده باشیم.وقطعا به مطالبی جدی تر از این احتیاج داریم . البته که حتما در درجه اول تنها کسی که مسئول یافتن معنا برای زندگی است خود فرد است و خواندن یا شنیدن توصیه های دیگران فقط برای روشن تر شدن ابهامات و مشخص شدن درد به ما کمک می کند.

اما شاید برای این منظور داشتن یک دسته بندی مفید از سه شیوه اساسی یافتن معنا برای زندگی بسیار برای واضح تر اندیشیدن به مشکلمان به ما کمک کند.

به همین دلیل قصد داشتم پیش از آنکه یک خلاصه مفید از کتاب روانشناسی کمال ارائه کنم ، یک سری یادداشتهای مختصر از آن درسایت بذارم.

همه اینها صرفا برای گفتن مختصر مطلب زیر است که  در نظر فرانکل ( که به احتمال موافقان و مخالفانی دارد ) اگر با بی معنایی روبرو باشیم می توان به سه شیوه یا ارزش آن را جبران کنیم : ( به نقل از کتاب)

  • ۱.آنچه چون آفرینش به جهان عرضه می کنیم
  • ۲. آنچه به تجربه از جهان می گیریم
  • ۳. طرز برخوردی که نسبت به رنج بر می گزینیم.

که به ترتیب متناظر آنها ارزش های خلاق ،ارزشهای تجربی و ارزش های گرایشی وجود دارند.

اینگونه می شود گفت که اساسا احساس پوچی ای که با آن مواجه می شویم شاید بدین خاظر باشد که ما قوه آفرینش گری و خلاقیت خود را در زندگی یا کشف نکردیم و یا کانالی برای بروز آن پیدا نکردیم.

اگر کارهای روتین مثل خطوط تولید را در نظر نگیریم احتمالا در هر کاری که انسان بتواند در آن حدودی از ابتکار و ذوق فردی را دخیل کند ، نیاز به آفرینشگری را ارضا کرده .

پس مقوله استعدادیابی ، علاقه ، خلاقیت و غیره بسیار در تامین این نیاز اهمیت دارند.

اما در شیوه دوم ، معنای زندگی ما به تمامی تجارب دوست داشتنی است که در این جهان دریافت می کنیم از احساس غیر قابل توصیفی که از شنیدن یک موسیقی ، تماشای یک منظره طبیعی ، قدم زدن کنار دریا و ای بسا تجارب هیجانی دیگر از چتر بازی و اتومبیل رانی و رفتن به طبیعت با دوستان و خانواده و… همگی به میزانی که در ایجاد احساس رضایت و شادی و به کلی تجربه در ما نقش داشته باشند در ایجاد معنا برای به نظر فرانکل نقش دارند.

اما گذشته از اینها  غیر قابل پیش بینی بودن و ناپایدار بودن زندگی ، بخت آزمایی های طبیعی و اجتماعی  که در کمبودها و نقصان های گونه گون به انسان چهره خود را نشان می دهند ، رنج هایی هستند که شاید حقیقتشان از هر حقیقتی ملموس تر و دردآورتر است.

به نظر فرانکل اینکه انسان در قبال هر رنجی  از خود چگونه رویکردی را نشان دهد  در اینکه ادامه زندگی را برای خود ارزشمند ببیند یا خیر تاثیر دارد. این مطلبی است که شاید دیگرانی هم آن را تایید کرده باشند.

شاید اگر از منظری دیگر به مطالب فرانکل نگاه کنیم ، رویکرد او را یا جامع ندانیم و برای معنایابی خود را نیازمند مفاهیم دیگری بدانیم و یل چه بسا به کل دیدگاه او را خودمحورانه ، یا غافل از رنج هستی و بی معنایی اساسی هستی   توصیف کنیم.

حال حاضر چندان سوادی ندارم که بخواهم درباره هر یک از دیدگاههای رنج هستی ( نیچه) بی معنایی هستی ( نگرش خیامی و کامویی و دیگران)  معناداری هستی ( نگرش حضرت مولانا)  مطالبی بیش از این بنویسم. اما اگر بر همان نگرش خیامی هم قائل باشیم ، توصیه جدی ایشان به نوعی دال بر زیست  همراه با خرسندی در زندگی است.

چه اگر ما نمی دانیم که از کجا و برای چه آمده ایم و به کجا خواهیم رفت ، برای تاب آوردن در این دنیاسه چیز به ما کمک کنند آفرینش انسانی ، تجربه های مطلوب و رویکردی تاب آور به رنج ها داشته باشیم.

شاید تا زمانی که به این هر سه به درستی نرسیم نتوانیم قضاوت دقیقی درباره معنا زندگی و کفایت راهکارهای فرانکل داشته باشیم.

دیگر مطلبی که گفتنی است این است که در نگرش فرانکل روان نژندی ناشی از نداشتن معنا در زندگی است. حال آنکه اکتفا به این امر ما را به مرض تکْسونگری دچار کند.

اساسا باید قوت چنین گزاره هایی را در قیاس و مطالعه از زوایای مختلفی از نظریات روانشناسی انسان به محک بزنیم.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *